شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

چهارمین جلسه پایش

پسری من. فردای تولدت وقت مشاوره داشتی و به همراه بابایی رفتیم.خانم علوی با دیدنت کلی ذوق کرد و از کارهایی که انجام می دی  خیلی خوشش اومد و فقط در حال تعریف کردن از تو بود.من بهش گفتم خیلی جیغ می زنی و گاز می گیری که گفت اهمیت ندیم چون می خوای حرف بزنی جیغ می کشی و گاز گرفتنت بخاطره جلب توجه هستش،باید حواست رو مشغول چیز دیگه بکنم.همچنان به شناخت رنگها تاکید داشت،استفاده کردن از هر دو دستت،شناخت اعضای بدن .گفت اگر چیزی خواستی و مناسبت نیست بهت ندیم حتی اگه خیلی هم گریه کنی فقط برات توضیح بدیم که برای تو نیست تا کمکم متوجه بشی.اگه سر اسباب بازی با بچه های دیگه دعوات شد سرزنشت نکنیم چون ممکنه یا لجباز بشی یا اعتماد به نفست رو از دست بدی.گ...
22 تير 1393

عکس های تولدت

        توی این عکس اگه دقت کنی خودتو می بینی دفتر یادگاری که الان توش پر از یادگاری های قشنگه   اینم هدیه مهمانها این لباس شیر رو موقع اوردن کیک پوشیدی و بعدشم اتیش بازی شروع شد ولی عکسهاش زیاد خوب نشد که برات بزارم.***اینم از کادوی من و بابایی اینم کادوی خاله الهام که چون ست گردنبندت بود عکسش رو می ذارم،مامان جون و مادر جون و دایی بهت طلا دادن بقیه هم پول و اسباب بازی زحمت کشیدن و اوردن.  ******امیدوارم تونسته باشم تولدت رو مثل شاهزاده ها بگیرم♥                   &nb...
21 تير 1393

اولین سالگرد تولد زیبای تو

سلام گل پسرم،نمیدونم الان که این متن رو می خونی چند سالته،ولی الان برای من یک پسرک یکساله ای.یکساله.باور کن برایم باور کردنی نیست.حتی هنوز جواب مثبت آزمایش را هم باور نکردم. روزهای تلخ و شیرین حاملگی. هیجان روز های آخر.   لحظه رفتن به اتاق عمل و بهوش آمدنم،که فقط یادمه تو اوج درد تورو صدا می کردم.   و لحظه دیدن و بوسیدن تو.   و پایان انتظارم را...   چقدر زود گذشت،تو دنیا اومدی و همه دنیای ما شدی،با تو همه چیز شیرین و رویایی شد.پسرک یکساله من پسرک خنده روی من انقدر خوبی که هر ثانیه دلم برات تنگ می شه،از دیدنت، خندیدنت،دندونهای با فاصله ات،کنجکاوی هات،شیرین کاری هات،نشستنت،بازی کردنت،حرف زدن...
18 تير 1393

خاطرات

یاد پارسال افتادم ،همین موقع چقدر استرس داشتم و یه شوق عجیب برای دیدارت. نگران بودم یعنی همه چیز خوب پیش می رفت،سالم  بودی،دیابت من روی تو اثری نذاشته بود؟ ... هنوز نمی دونستم بیهوشی می خوام یا بی حسی تو سرم هزار تا  فکر و خیال بود بابا رضا بلاخره راضی می شد بیاد تو اتقاق عمل نمی دونم اونشب کی خوابم برد ،آخرین شبی که تو درونم بودی.... یاد اون شب  دوباره اشک تو چشمام جمع کرد...دوست دارم
18 تير 1393

لحظه ناب دیدن اولین قدم های تو

امروز که از خواب بیدار شدم  تو غافلگیرم کردی،شروع کردی به راه رفتن.....انگار هنوز خواب بودم باورم نمی شد اشک تو چشمام جمع شد و محکم بغلت کردم،پسرکم یعنی انقدر بزرگ شده که می تونه راه بره!چه حس قشنگی دارم چه روز خوبی رو شروع کردم.سریع زنگ زدم به بابایی و گفتم که راه میری خیلی خوشحال شد  می دونم که الان داره لحظه شماری می کنه که بیاد و ببینتت آخه پیشمون نیست رفته ماموریت. دیدن چنین روزی ارزوم بود .خدایا شکرت. ادریان همینطوری خیلی شیطون شدی دیگه راه هم بری.... دیشب بردمت پارک سرسره بازی.می دونی چطوری بازی می کردی ،دوطرف سرسره رو گرفته بودی و می رفتی بالا و بعد سر می خوردی!!!یعنی بچه بودم انقدر از این حرکت پسر بچه ها بدم میومد .....
16 تير 1393

تولدت به سال قمری

گل پسرم از اونجایی که من دایم در حال  تمرکز روی تو هستم  و هر چیز که به تو مربوط  میشه رو  مهم می پندارم و برای تک تک ماهگردهات تولد گرفتم،خواستم اولین سالگرد تولدت رو به سال قمری هم تبریک بگم.( البته مامان جونی ببخشید اینجا 2 روز دیرتر نوشتم ) بله شما پارسال دقیقا شب ماه رمضان دنیا اومدی . دوست دارم دوست داشتنی من.
10 تير 1393
1